پادشاهي اخوس يا شهرياري پريساتيس
داريوش دوم ( اخوس ) پسر اردشير دراز دست به ظاهر پادشاه ايران بود ولي در عمل پريساتيس ( پروشات ) سلطنت مي كرد . وي اولين كسي است كه در ايران يك واحد سپاهي از زن ها بوجود آورد و به آنها لباس نظامي پوشانيد و پس از او نيز تا انقراض هخامنشيان ديگر كسي چنين كاري انجام نداد البته بايد توجه داشت كه گيرشمن فرانسوي كشف كرده كه در ادوار ما قبل از تاريخ زنان زمامداران ايران بودند و سپاهي از زنان داشتند اما در دوران تاريخي پريساتيس اولين زني است كه چنين كاري كرده . وي بدون ترديد از نوادر روزگار بود و با وجود تعنه ها و نيش هايي كه مورخين يوناني همواره به ايرانيان مي گيرند در هيچ يك ار تاريخ هاي آنها پروشات را از لحاظ اخلاقي مورد ايراد قرار ندادند وي براستي زني سلحشور و فرمانده جنگي لايقي بود اما به هيچ وجه استعداد زمامداري و اصلاح امور را نداشت و صفاتي چون كوروش كبير به هيچ وجه در او ديده نمي شد در نتيجه براي بهبود زندگي ايرانيان كاري نكرد و تنها به فكر اين بود كه لباس هاي گرانبها بپوشد و بر ارابه هاي زرين سوار شود و شكوه خود را به ديگران نشان دهد . دي نون پريساتيس را به هنگام سواري بر اسب چنان توصيف كرده كه گويي از الهه هاست . . پريساتيس هرگاه فكر مي كرد سزاي كسي قتل است بدون اطلاع دادن به اخوس دستور قتل را صادر مي كرد و جلاد در حضور وي امر را اجرا مي كرد و پريساتيس هرگز از اين صحنه ها متاثر نمي شد .
يكي از برادران اخوس كه برادر تني وي بود موسوم به آرسيت بود وي در روز تاجگذاري داريوش دوم در كاخ هاي پارسه ( تخت جمشيد ) سوگند وفاداري ياد كرد تعهد تمكين نمود . آرسيت از سوي پادشاه جديد به شهرباني ( ساتراپي ) كل سوريه منصوب گرديد . آرسيت هم يك سال در سوريه شهرباني كرد اما در سال بعد سپاهي گرد آري كرد كه جمعي از آنان مزدوران يوناني بودند و پس از آن خود را شاه ايران خواند ، پريساتيس سريعا با ارتش خود راه سوريه را در پيش گرفت و گويي با دادن پول و وعده و بعيد مزدوران يوناني را از سپاه آرسيت جدا كرده و در جنگ بزرگي كه نزديكي دمشق انجام شد آرسيت را شكست داد و بدون اينكه به اخوس اطلاع دهد دستور داد زنده زنده پوست آرسيت را مقابل چشم وي بكنند !
پيشتر گفتيم كه اردشير دراز دست با دور انديشي خود قرارداد صلحي بين ايران و يونان امضا كرد اما پريساتيس بخاطر موضوعي كه حتي دو كودك با هم نزاع نمي كنند صلح را بر هم زد ، اين موضوع از اين قرار بود كه هنگامي كه پروشات در سوريه بسر مي برد از عطر قبرسي خوشش آمد و دستور داد عين آن عطر را در ايران توليد كنند اما به او گفتند اين عطر بجز در قبرس در هيچ جاي ديگر بدست نمي آيد چراكه اين عطر تنها از سايش گل بدست نم آيد و ملحقاتي به آن اضافه مي گردد كه از اسرار عطرسايان قبرسي است . اما طبق قرارداد صلح ايران و يونان قبرس جزو ساتراپ هاي يوناني بشمار مي رفت و افراد آن تبعه يونان بودند . پروشات امر كرد بروند و سه نفر از عطرسايان قبرس را از آنجا به حضور وي بياورند . امر وي انجام شد و سه عطر ساي قبرسي به حضور وي آورده شد ، پروشات پرسيد چگونه اين عطر را بدست مي آوريد ؟ آنها گفتند عصاره چند گل را با هم مخلوط كرده و سپس استاد آنها چيزي به آن مي افزايد كه ما نمي دانيم . پروشات امر كرد استاد را به حضورش بياورند ولي استاد حاضر نشد به حضور پريساتيس برسد چراكه مي دانست در صورت رفتن بايد راز خويش را فاش سازد ، حاكم يوناني قبرس نيز اجازه بردن استاد را به پيك هاي پروشات نداد . پريساتيس كه غرورش جريحه دار شده بود بالشكري كه براي جنگ با آرسيت به سوريه آورده بود و نيروي دريايي ايران كه در آسياي صغير متمركز بود به قبرس حمله ور شد و براحتي قبرس را اشغال كرد و استاد را به حضور خواست از او راز عطر را پرسيد و استاد تنها حاضر شد در گوش پروشات نام ماده را فاش كند و به پروشات گفت سولفات مس .
پس از اين پروشات امر كرد كه حاكم يوناني قبرس را به قتل برسانند و مثل هميشه حكم وي اجرا شد ، پساز اين كار پروشات بدون اينكه به كسي آزار برساند از قبرس مراجعت نمود . اما اين كار باعث شد صلح ايران و يونان بر هم خورد !!! تسالي ها آتني ها و اسپارت ها با گرد آوري قشوني به ايالات ايران در آسياي صغير حمله ور شدند و آنها را اشغال كردند و آن شهر ها هم سر به شورش گذاشته به يونانيان گرويدند و يوناني ها پس از اشغال شهرهاي ايراني مثل پروشات حاكم آن را به قتل رسانيدند .
گزنفون مي گويد وقتي ارتش يونان به آسياي صغير لشكر كشيد من كودكي ده ساله بودم اما آن قدر عقل داشتم كه بفهمم اين ارتش مي رود تا انتقام حاكم يوناني جزيره قبرس را بگيرد . گزنفون مي گويد ارتش يوناني تنها موفق به كشتن دو تن از حاكمان ايراني ايالات آسياي صغير شد اما توسيديد مي نويسد كه آنها چهارتن را به قتل رساندند .
اما با آغاز زمستان يوناني ها دست از پيشروي گرفتند و پريساتيس سريعا دستور داد پادگان هاي قسمتي از ولايات ايران سربازاني را به آذربايجان بفرستند تا بعد از ذوب برف ها سريعا عازم يونان شوند . گزنفون مي نويسد پنجاه هزار سرباز پياده و سوار از پادگان هاي ولايات ايران به اذربايجان فرستاده شد و پنجاه هزار سرباز از ارتش تحت السلاح ايران كه در پايتخت بود به سربازان مزبور ملحق گرديد . قسمت اعظم ارابه هاي جنگي ايران به آذربايجان فرستاده شد . قشوني مشتمل بر يكصد هزار سرباز سوار و پياده غير از ارابه هاي جنگي و منجنيق ها و برج هاي متحرك تشكيل شد و همين كه برف ها ذوب شد پريساتيس ارتش خود را به سوي مغرب حركت داد تا زود تر به يونانيان برساند همين امر باعث شد پريساتيس يك روز زود تر از يونانيان به پل رودخانه هاليس ( قزل ايرماق ) برساند و لشكر خود را از پل به ساحل غربي كشانيد و دو سپاه براي كسب اطلاع از هم جاسوساني به سپاه هم فرستادند اما اين جاسوسان در بين راه به هم رسيدند و چون سربازان يوناني از هوپ ليت ها بودنمد براحتي سربازان ايراني را كه نه خفتان داشتند نه زره كشتند و دو تن از آنها را سير كردند و به نزد كوليوس فرمانده سپاه يونان بردند .
كتزياس كه اين واقعه را مي نويسد بيان مي كند ::
كوليوس پرسيد شماره سربازان سپاه شما چقدر است ؟
سربازها گفتند :: شماره گروهان ما صد نفر است .
كوليوس گفت :: شماره گروهان شما را نپرسيدم بلكه پرسيدم كه شماره سربازان سپاه شما چقدر است ؟
سربازان گفتند :: ما اطلاعي نداريم
كوليوس امر كرد تخت تازيانه را بياورند . يكي از سربازان ايراني را دور كردند و ديگري را به تخت بستند كوليوس از او پرسيد مي گويي شماره سربازان سپاه ايران چقدر است ؟
سرباز گفت من اطلاعي ندارم فقط مي دانم شماره گروهان ما صد نفر است .
به امر كوليوس تازيانه بر پشت آن سرباز اسير زدند اما از دهان آن مرد نه صداي ناله بلند شد نه فريادي برخاست . بعد از بيست ضربه كوليوس دستور داد از زدن ضربه دست بردارند و از سرباز پرسيد : مگر تو درد را احساس نمي كني ؟ سرباز سر را تكان داد و بي حال روي تخت نهاد . بدستور كوليوس آن قدر سرباز را زدند كه خود كوليوس خسته شد پس از آن ديدند سرباز كه موسوم بود به پاد از دهكده راگس ار هوش رفته و شب جان سپرد . بعد از سرباز اول سرباز دوم را تازيانه زدند كتزياس نام سرباز دوم را ننوشته اما گفته او نيز از دادن اطلاع امتناع كرد .بهر حال آن شب نه پروشات از سپاه يونان اطلاعي بدست آورد نه سپاه يونان از ايران . اما يك نكته لازم بذكر است و آن اينكه كوليوس پيش از آنكه عازم جنگ با ايران شود به معبد دلفي رفت و از غيب گوي معبد پرسيدكه از خدايان سوال كنيد آيا مر در جنگ پيروز خواهند كرد ؟ غيب گوي معبد دلفي گفت بله ، مشروط بر اينكه در آب نباشد ! كوليوس گفت من هرگز در آب نمي جنگم براي اينكه در دريا نمي جنكم و آنجا كه كوليوس مي جنگيد فقط يك رودخانه بود اما آب نبود و سپاه ها در آب نمي جنگيد .
جنگ آغاز شد و ارابه هاي ايران سريعا به سمت منجنيق هاي يوناني حمله ور شدند بهرحال در وسط ميدان قبرستاني از ارابه ها ايجاد شده بود و سمت راست يونان يعني جناح چپ ايران سپاه دشمن را مي شكافت و تقريبا در حال دور زدن سپاه يونان بودند . كوليوس در جناح راست خود سربازها را بكار نبرد اما پروشات به نيروي چپ خود فرمان حمله داد و ايراني ها به جناح راست يونان حمله ور شدند . در حالي كه صداي شيهه اسب ها و داد و فرياد جنگجويان به گوش مي رسيد ناگهان صداي دگري به گوش رسيد كه صدايي غير از صداي انسان يا حيوان بود . در حالي كه آن صدا شنيده شد اسبها در دو جبهه ايرانيان و يونانيان هيجاني غير عادي از خود بروز دادند و پرندگان زيادي در آسمان پديدار گشت كه مشخص است از چيزي مي گريختند ناگهان جنگجويان احساس كردند نمي توانند بروي زمين بايستند و به زمين مي خوردند مانند اسبها . در همان حال انبوهي از غبار از زمين بر خاست و به طرف اسمان رفت و ناگهان سيلي از آب به جبهه ايرانيان داخل شد و به سوي يونانيان روانه گشت . بر اثر آن زلزله كه در تاريخ آسياي صغير يكي از شديدترين آنهاست بعضي از كوهها فرو ريخت و زمين طوري موج برداشت كه بستر رود هاليس تغيير مسير داده و آب در امتداد مغرب به حركت در امد . دي نون نوشته مدت زلزله چند ساعت بود اما آن اغراق است چراكه اگر چنين بود نه اسياي صغير بلكه قسمتي از آسياي غربي براي هميشه از بين مي رفت . بهرحال مي توان گفت يونانيان شكست خوردند و پيش بيني غيب گوي معبد دلفي به حقيقت پيوست !!!
داريوش دوم ( اخوس ) پسر اردشير دراز دست به ظاهر پادشاه ايران بود ولي در عمل پريساتيس ( پروشات ) سلطنت مي كرد . وي اولين كسي است كه در ايران يك واحد سپاهي از زن ها بوجود آورد و به آنها لباس نظامي پوشانيد و پس از او نيز تا انقراض هخامنشيان ديگر كسي چنين كاري انجام نداد البته بايد توجه داشت كه گيرشمن فرانسوي كشف كرده كه در ادوار ما قبل از تاريخ زنان زمامداران ايران بودند و سپاهي از زنان داشتند اما در دوران تاريخي پريساتيس اولين زني است كه چنين كاري كرده . وي بدون ترديد از نوادر روزگار بود و با وجود تعنه ها و نيش هايي كه مورخين يوناني همواره به ايرانيان مي گيرند در هيچ يك ار تاريخ هاي آنها پروشات را از لحاظ اخلاقي مورد ايراد قرار ندادند وي براستي زني سلحشور و فرمانده جنگي لايقي بود اما به هيچ وجه استعداد زمامداري و اصلاح امور را نداشت و صفاتي چون كوروش كبير به هيچ وجه در او ديده نمي شد در نتيجه براي بهبود زندگي ايرانيان كاري نكرد و تنها به فكر اين بود كه لباس هاي گرانبها بپوشد و بر ارابه هاي زرين سوار شود و شكوه خود را به ديگران نشان دهد . دي نون پريساتيس را به هنگام سواري بر اسب چنان توصيف كرده كه گويي از الهه هاست . . پريساتيس هرگاه فكر مي كرد سزاي كسي قتل است بدون اطلاع دادن به اخوس دستور قتل را صادر مي كرد و جلاد در حضور وي امر را اجرا مي كرد و پريساتيس هرگز از اين صحنه ها متاثر نمي شد .
يكي از برادران اخوس كه برادر تني وي بود موسوم به آرسيت بود وي در روز تاجگذاري داريوش دوم در كاخ هاي پارسه ( تخت جمشيد ) سوگند وفاداري ياد كرد تعهد تمكين نمود . آرسيت از سوي پادشاه جديد به شهرباني ( ساتراپي ) كل سوريه منصوب گرديد . آرسيت هم يك سال در سوريه شهرباني كرد اما در سال بعد سپاهي گرد آري كرد كه جمعي از آنان مزدوران يوناني بودند و پس از آن خود را شاه ايران خواند ، پريساتيس سريعا با ارتش خود راه سوريه را در پيش گرفت و گويي با دادن پول و وعده و بعيد مزدوران يوناني را از سپاه آرسيت جدا كرده و در جنگ بزرگي كه نزديكي دمشق انجام شد آرسيت را شكست داد و بدون اينكه به اخوس اطلاع دهد دستور داد زنده زنده پوست آرسيت را مقابل چشم وي بكنند !
پيشتر گفتيم كه اردشير دراز دست با دور انديشي خود قرارداد صلحي بين ايران و يونان امضا كرد اما پريساتيس بخاطر موضوعي كه حتي دو كودك با هم نزاع نمي كنند صلح را بر هم زد ، اين موضوع از اين قرار بود كه هنگامي كه پروشات در سوريه بسر مي برد از عطر قبرسي خوشش آمد و دستور داد عين آن عطر را در ايران توليد كنند اما به او گفتند اين عطر بجز در قبرس در هيچ جاي ديگر بدست نمي آيد چراكه اين عطر تنها از سايش گل بدست نم آيد و ملحقاتي به آن اضافه مي گردد كه از اسرار عطرسايان قبرسي است . اما طبق قرارداد صلح ايران و يونان قبرس جزو ساتراپ هاي يوناني بشمار مي رفت و افراد آن تبعه يونان بودند . پروشات امر كرد بروند و سه نفر از عطرسايان قبرس را از آنجا به حضور وي بياورند . امر وي انجام شد و سه عطر ساي قبرسي به حضور وي آورده شد ، پروشات پرسيد چگونه اين عطر را بدست مي آوريد ؟ آنها گفتند عصاره چند گل را با هم مخلوط كرده و سپس استاد آنها چيزي به آن مي افزايد كه ما نمي دانيم . پروشات امر كرد استاد را به حضورش بياورند ولي استاد حاضر نشد به حضور پريساتيس برسد چراكه مي دانست در صورت رفتن بايد راز خويش را فاش سازد ، حاكم يوناني قبرس نيز اجازه بردن استاد را به پيك هاي پروشات نداد . پريساتيس كه غرورش جريحه دار شده بود بالشكري كه براي جنگ با آرسيت به سوريه آورده بود و نيروي دريايي ايران كه در آسياي صغير متمركز بود به قبرس حمله ور شد و براحتي قبرس را اشغال كرد و استاد را به حضور خواست از او راز عطر را پرسيد و استاد تنها حاضر شد در گوش پروشات نام ماده را فاش كند و به پروشات گفت سولفات مس .
پس از اين پروشات امر كرد كه حاكم يوناني قبرس را به قتل برسانند و مثل هميشه حكم وي اجرا شد ، پساز اين كار پروشات بدون اينكه به كسي آزار برساند از قبرس مراجعت نمود . اما اين كار باعث شد صلح ايران و يونان بر هم خورد !!! تسالي ها آتني ها و اسپارت ها با گرد آوري قشوني به ايالات ايران در آسياي صغير حمله ور شدند و آنها را اشغال كردند و آن شهر ها هم سر به شورش گذاشته به يونانيان گرويدند و يوناني ها پس از اشغال شهرهاي ايراني مثل پروشات حاكم آن را به قتل رسانيدند .
گزنفون مي گويد وقتي ارتش يونان به آسياي صغير لشكر كشيد من كودكي ده ساله بودم اما آن قدر عقل داشتم كه بفهمم اين ارتش مي رود تا انتقام حاكم يوناني جزيره قبرس را بگيرد . گزنفون مي گويد ارتش يوناني تنها موفق به كشتن دو تن از حاكمان ايراني ايالات آسياي صغير شد اما توسيديد مي نويسد كه آنها چهارتن را به قتل رساندند .
اما با آغاز زمستان يوناني ها دست از پيشروي گرفتند و پريساتيس سريعا دستور داد پادگان هاي قسمتي از ولايات ايران سربازاني را به آذربايجان بفرستند تا بعد از ذوب برف ها سريعا عازم يونان شوند . گزنفون مي نويسد پنجاه هزار سرباز پياده و سوار از پادگان هاي ولايات ايران به اذربايجان فرستاده شد و پنجاه هزار سرباز از ارتش تحت السلاح ايران كه در پايتخت بود به سربازان مزبور ملحق گرديد . قسمت اعظم ارابه هاي جنگي ايران به آذربايجان فرستاده شد . قشوني مشتمل بر يكصد هزار سرباز سوار و پياده غير از ارابه هاي جنگي و منجنيق ها و برج هاي متحرك تشكيل شد و همين كه برف ها ذوب شد پريساتيس ارتش خود را به سوي مغرب حركت داد تا زود تر به يونانيان برساند همين امر باعث شد پريساتيس يك روز زود تر از يونانيان به پل رودخانه هاليس ( قزل ايرماق ) برساند و لشكر خود را از پل به ساحل غربي كشانيد و دو سپاه براي كسب اطلاع از هم جاسوساني به سپاه هم فرستادند اما اين جاسوسان در بين راه به هم رسيدند و چون سربازان يوناني از هوپ ليت ها بودنمد براحتي سربازان ايراني را كه نه خفتان داشتند نه زره كشتند و دو تن از آنها را سير كردند و به نزد كوليوس فرمانده سپاه يونان بردند .
كتزياس كه اين واقعه را مي نويسد بيان مي كند ::
كوليوس پرسيد شماره سربازان سپاه شما چقدر است ؟
سربازها گفتند :: شماره گروهان ما صد نفر است .
كوليوس گفت :: شماره گروهان شما را نپرسيدم بلكه پرسيدم كه شماره سربازان سپاه شما چقدر است ؟
سربازان گفتند :: ما اطلاعي نداريم
كوليوس امر كرد تخت تازيانه را بياورند . يكي از سربازان ايراني را دور كردند و ديگري را به تخت بستند كوليوس از او پرسيد مي گويي شماره سربازان سپاه ايران چقدر است ؟
سرباز گفت من اطلاعي ندارم فقط مي دانم شماره گروهان ما صد نفر است .
به امر كوليوس تازيانه بر پشت آن سرباز اسير زدند اما از دهان آن مرد نه صداي ناله بلند شد نه فريادي برخاست . بعد از بيست ضربه كوليوس دستور داد از زدن ضربه دست بردارند و از سرباز پرسيد : مگر تو درد را احساس نمي كني ؟ سرباز سر را تكان داد و بي حال روي تخت نهاد . بدستور كوليوس آن قدر سرباز را زدند كه خود كوليوس خسته شد پس از آن ديدند سرباز كه موسوم بود به پاد از دهكده راگس ار هوش رفته و شب جان سپرد . بعد از سرباز اول سرباز دوم را تازيانه زدند كتزياس نام سرباز دوم را ننوشته اما گفته او نيز از دادن اطلاع امتناع كرد .بهر حال آن شب نه پروشات از سپاه يونان اطلاعي بدست آورد نه سپاه يونان از ايران . اما يك نكته لازم بذكر است و آن اينكه كوليوس پيش از آنكه عازم جنگ با ايران شود به معبد دلفي رفت و از غيب گوي معبد پرسيدكه از خدايان سوال كنيد آيا مر در جنگ پيروز خواهند كرد ؟ غيب گوي معبد دلفي گفت بله ، مشروط بر اينكه در آب نباشد ! كوليوس گفت من هرگز در آب نمي جنگم براي اينكه در دريا نمي جنكم و آنجا كه كوليوس مي جنگيد فقط يك رودخانه بود اما آب نبود و سپاه ها در آب نمي جنگيد .
جنگ آغاز شد و ارابه هاي ايران سريعا به سمت منجنيق هاي يوناني حمله ور شدند بهرحال در وسط ميدان قبرستاني از ارابه ها ايجاد شده بود و سمت راست يونان يعني جناح چپ ايران سپاه دشمن را مي شكافت و تقريبا در حال دور زدن سپاه يونان بودند . كوليوس در جناح راست خود سربازها را بكار نبرد اما پروشات به نيروي چپ خود فرمان حمله داد و ايراني ها به جناح راست يونان حمله ور شدند . در حالي كه صداي شيهه اسب ها و داد و فرياد جنگجويان به گوش مي رسيد ناگهان صداي دگري به گوش رسيد كه صدايي غير از صداي انسان يا حيوان بود . در حالي كه آن صدا شنيده شد اسبها در دو جبهه ايرانيان و يونانيان هيجاني غير عادي از خود بروز دادند و پرندگان زيادي در آسمان پديدار گشت كه مشخص است از چيزي مي گريختند ناگهان جنگجويان احساس كردند نمي توانند بروي زمين بايستند و به زمين مي خوردند مانند اسبها . در همان حال انبوهي از غبار از زمين بر خاست و به طرف اسمان رفت و ناگهان سيلي از آب به جبهه ايرانيان داخل شد و به سوي يونانيان روانه گشت . بر اثر آن زلزله كه در تاريخ آسياي صغير يكي از شديدترين آنهاست بعضي از كوهها فرو ريخت و زمين طوري موج برداشت كه بستر رود هاليس تغيير مسير داده و آب در امتداد مغرب به حركت در امد . دي نون نوشته مدت زلزله چند ساعت بود اما آن اغراق است چراكه اگر چنين بود نه اسياي صغير بلكه قسمتي از آسياي غربي براي هميشه از بين مي رفت . بهرحال مي توان گفت يونانيان شكست خوردند و پيش بيني غيب گوي معبد دلفي به حقيقت پيوست !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط مریم
|

