تبليغاتX
ایران جاویدان(تاریخی و فرهنگی)

ایران جاویدان(تاریخی و فرهنگی)

برای تمام ایرانیان وطن دوست و میهن پرست

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:7  توسط مریم   | 

پنجم اسفند

جشن اسفندگان

روز گراميداشت زمين بارور و بانوان

رضا مرادی غیاث آبادی

ماه اسفند و به ویژه روز پنجم آن كه در همه تقویم‌های ایرانی «اسفندروز» نامیده می‌شود؛ از روزگاران كهن، ماه و روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان در فرهنگ ایرانی دانسته می‌شده است.

واژه فارسی اسفند یا سپندارمذ، از واژه پهلوی «سپندارمد» و اوستایی «سپَـنتَـه‌آرمَـئیتی»، برگرفته شده است. اصل این نام همانا «آرمئیتی» است كه واژه سپنته/ سپند برای احترام و گرامیداشت بیشتر، به آن افزوده شده است. معمولاً آرمئیتی را به معنای «فروتنی و آرامی» می‌دانند، اما این معنا درست به نظر نمی‌رسد و بسیاری از پژوهشگران آنرا نمی‌پذیرند. ل. مولتون در Early Zoroasrianism  آنرا در اصل «آرا ماتا» به معنای «مادر زمین» می‌داند كه با واژه سانسكریت و ودایی «اَرامتی» به معنای «زمین» نزدیكی دارد. در «گاتها»ی زرتشت (سرود 45، بند 4)، این واژه در معنای زمین و با توصیف «دختر اهورامزدا» (دوگِـدَر) آمده است. همان واژ‌ه‌ای كه زرتشت برای دخترش «پوروچیستا» هم بكار گرفته است (ترجمه‌های بارتولومه، دارمستتر و پورداود). همچنین در ترجمه سانسكریت «نریوسنگ» از همان بند اوستا، آرمئیتی به معنای زمین برگردان شده و در متن پهلوی «زند وهومن یسن» نیز به همین ترتیب بكار رفته است. این نام در زبان و فرهنگ ارمنیان ایرانی نیز تداول دارد. آنان سپندارمذ را بگونه «سپندارمت» می‌شناسند و او را «ایزدبانوی باروری» می‌دانند.

بنابر این، «آرمئیتی» به تنهایی و یا به شكل «سپنته‌آرمئیتی» در آغاز، نام یا پاژنام «زمین» و به ویژه «زمین بارور» و یا «مادر زمین» بوده و بعدها به فرشته یا ایزد پشتیبان زمین اطلاق می‌شود و پس از آن به پیكر یكی از امشاسپندان یا یاران اهورامزدا در می‌آید.

نگارنده بر این باور است كه گویا ایزدبانوی میاندورودی به نام «سَـرپانیتو» یا «اِروئا» كه همسر «مردوك» خدای بزرگ دانسته می‌شده، خاستگاهی مشترك با سپندارمذ داشته‌ است. چرا كه اِروئا، ایزدبانوی زایش بوده و حتی معنای واژه آن نیز «باروری» بوده است. در میاندورورد باستان و پس از كوچ «كاسیان» آریایی به آنجا، آیینی به نام «هَـشادو» در اجرای نمادین وصلت مردوك و اِروئا، و دیگر مناسك مربوط به «ازدواج مقدس» برگزار می‌شده است. در هر حال، حتی اگر آرمئیتی نه به معنای آرامی و فروتنی، كه به معنای مادر زمین بوده باشد؛ نباید پیوند و ارتباط‌های «آرامی» و «آغوش مادری» را حتی دستكم به شكل شباهت واژگان آن در زبان‌های هندواروپایی از یاد ببریم.

از آنجا كه در باورهای كهن، زمین را نیز مانند زنان، بارور، زاینده و پرورش‌دهنده می‌دانسته‌اند و همه موجودات بر پهنه او و در پناه و آغوش او پروریده می‌شده‌اند، جنسیت او را نیز «مادینه» فرض می‌كرده‌اند و از همین خاستگاه است كه عبارت‌های زیبا و دل‌انگیز «مام میهن» و «سرزمین مادری» بوجود آمده و فراگیر شده است. پیشینیان ما، همانگونه كه زمین را زن یا مادر می‌دانسته‌اند، آسمان را نیز مرد یا پدر بشمار می‌آورده‌اند و تركیب‌های «مادرزمین» و «پدرآسمان» از همین جا برخاسته‌اند. بی‌گمان آنان شباهت‌ها و پیوندهایی بین زن و مرد از یك سو، با زمین و آسمان، و بارندگی و رویش گیاهان، از سوی دیگر احساس می‌كرده‌اند. همچنین این را نیز می‌دانیم كه در باورهای ایرانی، نسل بشر یا نخستین زن و مرد جهان، به نام «مشی و مشیانه» از ریشه دوگانه گیاهی به نام «مهرگیاه» در دل زمین بوجود آمده و آفریده شده‌اند و در واقع زمین یا سپندارمذ، مادر نسل بشری دانسته می‌شده است.

كاركردهای آرمئیتی یا سپندارمذ در فرهنگ و ادبیات ایرانی بسیار فراوان و گسترده است. در «گاتها»ی زرتشت، هجده بار از او یاد شده است و زرتشت بارها او را برای زندگی پاك، برای آرامش‌بخشی به كشتزاران، چراگاه‌ها و جانوران، برای پیدایی یك فرمانروای نیك، و برای یاری به دخترش «پوروچیستا» در گزینش شوی خویش، به یاری فرا می‌خواند. در اساطیر ایرانی، او بود كه پیشنهاد و فرمان ساختن تیروكمانی برای آرش كمانگیر را به منوچهرشاه داد تا گستره و آغوشش را برای فرزندان خود، فراخناك‌تر كند. متن پهلوی «صددر بندهش» او را یاری‌رسان نویسندگان، به عنوان پدیدآورندگان فكر و اندیشه می‌داند. پلوتارك نقل می‌كند كه اردشیر دوم- پادشاه هخامنشی- بهبودی همسرش آتوسا را از سپندارمذ طلب می‌كند و او به یاری آنان می‌شتابد. سراسر اوستا و به ویژه «فروردین یشت» و یسنای 38، آكنده از سخنانی در ستایش و گرامیداشت زمین و زن است.

در اینجا شاید اشاره به این نكته هم مفید باشد كه هر سه واژه ‌آرمئیتی، زمین و زن، از واژگان كهن آریایی یا هندواروپایی هستند كه با اندك تفاوت‌هایی در ساختار ظاهری و تصریف آن‌ها، در بسیاری از زبان‌های هندواروپایی رواج و گستردگی دارند. همچنین یادآور می‌شوم كه واژه «زن» با زندگی، و واژه «مرد» با مرگ و مردن در پیوند است. پیشینیان ما زن را بخاطر فرزندآوری، همواره زنده و زندگی‌بخش می‌دانسته‌اند و مرد را مقطوع‌النسل و مرگ او را پایان هستی او بشمار می‌آورده‌اند. به همین دلیل نیز بوده است كه در دوران باستان نسل فرزندان را از جانب مادر می‌دانسته‌اند و این ارتباط چندانی با نظام مادر شاهی یا زن سالاری نداشته است. كتیبه‌های موجود (به ویژه در ایذه) نشان می‌دهد، حتی در دوران عیلامیان نیز با اینكه نظام مادرسالاری وجود نداشته است، اما همچنان در هنگام معرفی خود، گاه بجای نام پدر به ثبت نام مادر و مادران می‌پرداخته‌اند.  

نامگذاری آخرین ماه فصل زمستان بنام اسفند یا سپندارمذ نیز از همین ویژگی باروری و زایندگی زمین سرچشمه گرفته است. چرا كه در همین ماه، نخستین جوانه‌ها از خاك سربرمی‌زند و زایش دوباره زمین را نوید می‌دهد. از همین رو، مردمان ایرانی این ماه و به ویژه روز پنجم آن كه با نام ماه همانند است (یعنی اسفندروز از اسفندماه یا سپندارمذروز از سپندارمذماه) را روز گرامیداشت زمین بارور و بانوان می‌دانسته‌اند و در این روز، مردان آیین‌هایی برای همسران خود برگزار می‌كرده و هدیه‌هایی به او می‌داده‌اند كه متأسفانه آگاهی بیشتری از این مراسم در دست نیست. همچنین بخاطر آغاز فصل رویش و زراعت، از این روز با نام «جشن برزگران» كه خود همیاران سپندارمذ در سبزاندن و باروری زمین هستند، یاد شده است. در گاتهای زرتشت نیز بارها نام برزگران (وَرِزیـئَـنـت) با آرمئیتی (زمین) در كنار یكدیگر آمده‌اند.

منابع موجود نشان می‌دهد كه جشن اسفندگان، مانند بسیاری از دیگر جشن‌ها و آیین‌های ایرانی در انحصار هیچیك از اقوام یا ادیان ایرانی نیست و به تمامی از پدیده‌‌های طبیعت و روابط انسانی برگرفته شده و متعلق به همگی مردمان ایرانی با هر گرایش قومی یا دینی است.

ابوریحان بیرونی از این جشن به عنوان یك جشن كهن یاد می‌كند و اضافه می‌كند كه این روز و ماه از دیرباز جشن زنان شوهردار بوده و همسران بر آنان بخشش می‌كرده‌اند. او همچنین نقل می‌كند كه در آن زمان این جشن را با نام «مردگیران» می‌شناخته‌اند، به این معنا كه زنان از مردان خود هدیه‌ای می‌گرفته‌اند.

امروزه تا آنجا كه این نگارنده آگاهی دارد، این جشن هنوز هم با نام «اسفندی» در بسیاری از نواحی مركزی ایران، همچون اقلید، كاشان و محلات برگزار می‌شود و زنان در این روز، برای خوشنودی ایزدبانوی پشتیبان باروری خود، آشی نیز می‌پزند كه بنام همین جشن، «آش اسفندی» نامیده می‌شود. این آیین در روستاهای پیرامون كاشان، همچون نَـشَـلج، اِستَـرك و نیاسر، در نخستین روز اسفندماه برگزار می‌شود. مری بویس (در تاریخ كیش زرتشتی، جلد یكم) گزارش می‌كند كه تا مدتی پیش در روز اسفندگان، زرتشتیان كرمان به صحرا می‌رفته و تعداد بی‌شماری از حشرات و پرندگانی كه از نظر آنان آسیب‌رسان دانسته می‌شده‌اند را می‌كشته‌اند.

جشن اسفندگان، یادمانی بسیار كهن از اسطوره‌های زایش و باروری است. با توجه به منابع موجود دانسته می‌شود كه اسفندگان در ایران باستان، نه روز زن به مفهوم مطلق و امروزی آن، بلكه روز گرامیداشت زمین بارور و همتای انسانی آن یعنی بانوان بوده است. به عبارت دیگر منظور از زن، همسر است و نه جنسیت آن. بیرونی نیز در نقل آیین‌های جشن، از زن به عنوان همسر یاد می‌كند و جنسیت زن را در نظر ندارد. آیین‌هایی نیز كه امروزه در بسیاری از نقاط دور و نزدیك میهن برگزار می‌شود، همگی در پیوند با روابط عاطفی و مهر‌آمیز همسران است و ارتباطی با جنسیت زنانه ندارد.

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:5  توسط مریم   | 

اسفند « بخش نخست »

دوازدهمين ماه از سال به نگهباني امشاسپند سفندارمذ ( = اسفند )‌ سپرده شده و به نام وي خوانده شده است . پنجمين روز از ماه نيز نامزد است به سفندارمذ روز ،  اين روز در اسفند ماه نزد ايرانيان جشني بوده كه به گفته ابوريحان بيروني در آثار الباقيه ( ص299 ) به زنان اختصاص داشته و همين جشن را در آنجا و در كتاب ديگرش التفهيم مرد گيران خوانده است . اسفند يا سپندارمذ در پهلوي سپندارمت و در اوستا سپنتا آرمتي  ( = آرمئيتي ) از دو واژه تركيب يافته است نخستين جزء آن  كه سپنت spenta  باشد صفت است (‌در تانيث سپنتا ( Spenta ) ) يعني پاك  يا  مقدس  برابر sanctus لاتين ، اين صفت در اوستا از  براي خود اهورامزدا و گروهي از ايزدان و مردمان و جز آن آورده شده است از آن جمله از براي آرميتي كه موضوع سخن ماست .

سپنت در بسياري از واژه هاي بسيط و مركب فارسي بجا مانده ، از آنهاست ؛ اسفند يا سپند ،‌ گياهي كه در لاتين ruta و در فرانسه و آلماني rue و raute نام دارد و دانه آن ، بُخوري است معروف ، حنظله بادغيسي گويد :

    يارم سپندا گرچه بر آتش همي فكند

    از بهر چشم تا نرسد مرورا گزند

    او را سپند و آتش نايد همي بكار

    با روي همچو آتش و با خال چون سپند

همچنين سپند نام كوهي بوده در سيستان ، اسدي گويد :

    يكي شهر بود پشت اسپند كوه

    بسي رهزنان گشته آنجا گروه

و حكيم فردوسي گويد :

    بخون نريمان كمر را ببند

    برو تا زيان تا بكوه سپند

در طي سخن از ماههاي ارديبهشت و خرداد و امرداد و شهريور و بهمن و اسفند ، گفتيم ( و يا خواهيم گفت [ نسبت به مطالب خوانده شده توسط كاربر ] ) امشاسپند نيز صفت « سپنت » ديده مي شود : جزء اول آن امشا در اوستا  از اَ ( a ) كه از ادوات نفي است و مَشَ masha تركيب يافته ، يعني نمردني ، آسيب نديدني ، گزند نيافتني يا جاوداني و هميشه پايا و هماره ماندني . جزء دوم يعني سپند صفت آن است : امش سپنت amesha - spenta ( امشاسپند ) يعني جاوداني پاك  و يا بيمرگ مقدس چنانكه ميدانيم هفت امشاسپند داريم ، در راس امشاسپندان ، خرد مقدس اهورا مزدا جاس داشته كه در اوستا  سپنتو مدينيو spento - mainyu ( = سپند مينو ) خوانده شده ، بعدها بجاي سپند مينو ، خود اهورا مزدا را قرار داده اند همين واژه است كه در فارسي مينو شده و به معني بهشت گرفته اند .  ناصر خسرو گويد :

    اين يك سوي دوزخ همي خواند

    وان يك سوي ناز و نعمت مينو

از ديگر واژه هاي فارس كه با  سپند تركيب يلفته ، گوسفند است : گاو ، در اوستا گئو gao هم اسم جمع همه جانوران سودمند اهلي است و هم اسم جاندار مخصوصي است كه در تازي بقر گويند . چنانكه ميدانيم جانداران سودمند را ، ايرانيان باستان گرامي و ارجمند ميداشتند نگهباني و پرورش آنها را از كارهاي نيك ميدانستند ، بويژه گاو ( = بقر ) كه در سود ،‌سرآمد چارپايان ديگر است . در اوستا ،  ونديداد فصل ( = فرگرد )‌ 21 فقره 1 آمده : « درود بتو اي گاو پاك ، درود بتو اي گاو سود بخش . . . .  ‌» در متن از براي گاو پاك ، گئو سپنت gaospenta آمده است . در پهلوي  نيز گوسپند اسم جمع مطلق جانوران اهلي است . اسم اصلي جانداري كه امروزه گوسفند ميناميم ، ‌ميش است و در اوستا هم مَئشَ maesha و ماده آن مدشي maeshi خوانده شده است ، بنابراين گوسپند (‌= گئو + سپند gao + spenta ) عنوانِ‌ ديني است كه به جاندار مخصوص اطلاق مي كنيم .

در نام خاص  اسفنديار هم واژه سپنت ديده مي شود . اسفنديار پسر كي گشتاسب از ياوران ديني زرتشتي و از مقدسين مزديسناست مكررا در اوستا ، سپنتودات spento - data خوانده شده ،‌ لفظا يعني داده خرد پاك يا آفريده دادار پاك . اين نام به غلط در فارسي اسفنديار شده است ، بايستي سپند داد شده ياشد . از شاهنامه گذشته ، در نوشتهاي ديگر اسفنداد و سپندات ياد شده و در پهلوي هم سپندات آمده است همچنين سپنتودات spento - data  نام كوهي است چنانك در زامياد يشت فقره 6 و در نامه پهلوي بندهش فصل 12 فقره 2 كوه سپندات ياد شده و در فقره 23 از همان فصل در باره آن گويد :

« كوه سپند دات در پيرامون ريوند است » بنابراين ، سپند كوه بايد در خراسان باشد نزديك نيشابور . در شاهنامه از يك كوه نامزد به سپند مفصلا سخن رفته ، كوهي است كه رستم دژ آن را گرفته و گنجش را برداشته ، آن دژ را بسوخت :

    بكوه سپند آتش اندر فكند

    كه دودش بر آمد به چرخ بلند

شايد كوه سپنتو دات spento - data در اوستا همان سپند كوه شاهنامه باشد !‌ از اين نامهاي خاص گذشته ، سپنتودات صفت است به معنايي كه ياد كرديم و جداگانه بسيار در اوستا بكار رفته است .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:50  توسط مریم   | 

 بهمن، جشن اسفندگان، روز عشق و محبت ایرانی ( روز ملی زن ) یکی از جشن ها و مراسمی است که از هزاران سال پیش توسط ساکنین فلات ایران و شاید وسیع تر، از مرزهای غربی چین تا دروازه های شرقی یونان باستان، برگزار می شد. برای این روز تعابیر بسیاری آورده اند، ولی تمامی اسناد و مدارک حول یک محور قرار می گیرد : گرامی داشت مقام زن ( در قالب همسر، مادر و ...) و به صورت سمبولیک روز زمین، مادر تمامی انسان های ساکن بر آن.

 جشن اسفندگان روز ملی زن مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط مریم   | 

نام های که به تخت جمشید داده اند

 

ایرانیان از روزگار دیرین به کوچ نشینی علاقه مند بوده و رفتن به سردسیر و گرمسیر را همچون آیینی محترم پاس داشتند.پادشاهان هخامنشی نیز عادت باستانی کوچ کردن را فراموش نکرده و معمولا تمام سال را در یک جا به سر نمی بردند بلکه برحسب اقتضای آب و هوا هر فصلی را در یکی از پایتخت های خود سر می کردند. در فصل سرما، در بابل و شوش اقامت داشتند و در فصل گرما به همدان می رفتند که در دامنه کوه الوند بود و آب و هوایی لطیف  و تازه و خنک داشت این سه شهر،"پایتخت" به معنی اداری، سیاسی و اقتصادی بودند اما دو شهر دیگر هم بودند که "پایتخت آئینی" هخامنشیان به شمار می رفتند، یکی پاسارگاد که در آنجا آئین و تشریفات  تاج گذاری شاهان هخامنشی برگزار می شد و دیگری پارسه که برای پاره ای تشریفات دیگر به کار می آمد.این دو شهر "زادگاه و پرورشگاه" و به اصطلاح گهواره پارسیان به شمار می رفت.گور بزرگان و نام آوران آنان در آنجا بود و اهمیت ویژه ای داشت.به عبارت دیگر اینها مراکز روحانی ایرانیان هخامنشی بودند مانند اورشلیم و واتیکان که نظر به اهمیت آئینی خود،مرکز ثقل بسیاری از حوادث بوده اند.

البته تخت جمشید از این دو بیشتر اهمیت داشته است و به همین دلیل، اسکندر مقدونی آن را به عمد آتش زد تا گهواره و تکیه گاه دولت هخمنشی را از میان ببرد و به ايرانيان بفهماند كه ديگر دوره فرمانروايي آنان به سر آمده است.

نام اصلي اين شهرپارسه بوده كه از نام قوم پارسي گرفته شده است. آنها ايالات خود را به همان نام،پارس مي خواندند كه يونانيان پِرسيس نوشته اند و ما امروز آنرا فارس مي ناميم.پارسه،به همين صورت به عنوان نام شهر در سنگ نوشته ي خشيارشا بر جرز درگاه هاي "دروازه همه ملل"نقر شده است و در لوحه هاي عيلامي مكشوفه از خزانه و باروي تخت جمشيد هم آمده است.

براي نمونه ترجمه يكي از الواح را كه مربوط به ساختمان دروازه همه ملل  است و از خزانه تخت جمشيد به دست آمده و وضعيت كار و پرداخت مزد و نوع تخصص ها و عده ي كارگران را به خوبي نشان مي دهد در اينجا مي آوريم:"402 كَرًشَهً،615 شِكِل نقره از خزانه ي بَه ئيرشَه (پارسه) [براي]كارگران،پيشه وران در مي-ايش-پُه-سَنه (به فارس باستان،ويسًپُهً َزنَهً، يعني "همه نژاد ها" و اين مترادفي براي "دروازه همه ملل" مي تواند باشد و يا نامي براي بنائي ديگر،مثلاً دروازه نيمه تمام)در بالاي اي يَن[شايد جلو خان؟] و پرداخت كننده آنان بُريش‍‌َّه (؟) در "پارسه" است.آنها در برابر[ فرد] دريافت كنند كه شامل دو سوم مواجبشان مي شود،براي ماه باغيادي دومي [يعني ماه هفتم دومي،چون سال كبيسه بوده و ماه هفتم دوبار حساب مي شده]تا ماه وي يُخنه[ماه دوازدهم از سال پنجم پادشاهي اردشير يكم،يعني461 ق.م].788 مرد هر يك دو سوم شِكِل، 271 مرد هر كدام يك سوم شِكِل. اين را براي شش ماه مي گيرند[در حقيقت هفت ماه،اما ماه كبيسه اصلاً به حساب نمي آمده!]  40 مرد هر كدام دو سوم،يك مرد يك سوم. اينها براي چهار ماه در يافت ميكنند".

 يونانيان  از اين شهر،بسيار كم اگاهي داشته اند، به اين دليل كه اينجا پايتختي اداري نبوده وطبعاً در جريان تاريخ سياسي كه مورد توجه يونانيان بوده، قرار نمي گرفته است. به علاوه احتمال دارد كه به خاطر احترام ملي وآئيني شهر پارسه، خارجيان مجاز نبوده اند به مكان هاي مذهبي رفت وآمد كنند ودرباره ي آن آگاهي هايي به دست آورند؛چنانكه تا پايان دوره قاجار،سياحان اروپايي كمتر مي توانستند به مشاهد و امام زاده هاي ايراني وارد شوند.بعضي گمان كرده اند كه در برخي از نوشته هاي يوناني از پارسه به صورت پارسَي و يا شهر ژارسيان نام برده شده است،مثلاً وقتي كتزياس مي گويد،داريوش بزرگ براي خود آرامگاهي در كوهي در  "پارسُي" كند،البته مقصودش همين شهر پارسه بوده است چرا كه آرامگاه داريوش در نقش رستم و نزديك تخت جمشيد قرار دارد.

نام مشهور غربي اين محل،پرسِه پُليس ريشه غريبي دارد.در زبان يوناني،پرسه پليس و يا صورت شاعرانه آن پِِِرسپ توليس لقبي است براي آتنه،الهه خرد،صنعت و جنگ كه "ويران كننده شهرها"معني ميدهد. اين لقب را آشيل، شاعر يوناني سده پنجم ق.م در چكامه پارسيان،به حالت تجنيس و بازي با الفاظ،در مورد "شهر پارسيان" به كار برده است ( سوگنامه پارسيان،بيت 65).اين ترجمه به عمد نادرست،به صورت ساده ترش،يعني پرسه پليس،در كتب غربي رايج گشته و از آنجا به مردم امروزي رسيده است.خود ايرانيان نام پارسه را چند قرن پس از برافتادنش  فراموش كردند چون كتيبه ها را ديگر نمي توانستند بخوانند.در دوره ساساني اين محل را صد ستون مي ناميدند كه البته مقصود از اين نام،تنها كاخ صد ستون نبوده است بلكه همه بناهاي روي صف‍ه را بدان اسم مي شناخته اند.در دوره هاي بعد،در خاطره مردم فارس،صد ستون به چهل ستون و چهل منار تبديل شد جُزفا باربارو از نخستين اروپائياني كه اين آثار را ديده است(سال 1474 ميلادي)،آن را چِل مِنار(چهل مُنار) خوانده است.پس از برافتادن هخامنشيان خط و زبان آنها نيز به تدريج نامفهوم شد و تاريخ آنان از ياد ايرانيان برفت،خاطره شان با ياد پادشاهان افسانه اي پيشدادي و نيمه تاريخي كياني در هم آميخت و بناي شكوهمند پارسه را كار جمشيد،پادشاه افسانه اي،كه ساختمانهاي پرشكوه شگرف را به او نسبت مي دادند،دانستند و كمكم اين نام افسانه اي-تخت جمشيد را بر آن بنايي تاريخي نهادند.كهن ترين منبعي كه اين محل در آن "سقصر جمشيد"ناميده شده "عجائب نامه" است كه در حدود 590 ه.ق(1384 م)نوشته شده است. واز ميان اروپاييان،توماس هربرت انگليسي كه در 1627 م به ايران سفر كرده،نخستين كسي است كه نام تخت جمشيد را از مردم شنيده و ثبت كرده است.

از سوي ديگر،چون مورخان و مفسراني بوده اند كه جمشيد پيشدادي را همان سليمان نبي(ع) مي دانسته ا ند،فارس را كه "ملك جمشيد" بود،"ملك سليمان" خواننده اندو به همين مناسبتصفه تخت جمشيد را كه ابن بلخي در فارسنامه به تفضيل توصيف مي كند- همه جا "سرايي كه جمشيد بنا كرده"و همچنين "مسجد سليمان" مي خواندند(مسالك و الممالك اصطخري و البلدان ابن حوقل) يا آن را "ملعب سليمان" دانسته اند (احسن التقاسيم مقدسي و نزهته القلوب حمدالله مستوفي) و براي آن احترام خاصي قائل بوده اند.

 

 

 

 

منبع :كتاب راهنماي مستند تخت جمشيد   تاليف: دكتر عليرضا شاپور شهبازي           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 12:17  توسط مریم   | 

استفاده از عدد پي در ساخت تخت جمشيد

 

مهندسان هخامنشي راز استفاده از عدد پي (۱۴/۳ ) را دو هزار و 500 سال پيش كشف كرده بودند. آنها در ساخت سازه هاي سنگي و ستون هاي مجموعه تخت جمشيد كه داراي اشكال مخروطي است، از اين عدد استفاده مي كردند.

عدد پي( ۳.۱۴)در علم رياضيات از مجموعه اعداد طبيعي محسوب مي شود. اين عدد از تقسيم محيط دايره بر قطر آن به دست مي آيد. كشف عدد پي جزو مهمترين كشفيات در رياضيات است. كارشناسان رياضي هنوز نتوانسته اند زمان مشخصي براي شروع استفاده از اين عدد پيش بيني كنند. عده زيادي، مصريان و برخي ديگر، يونانيان باستان را كاشفان اين عدد مي دانستند اما بررسي هاي جديد نشان مي دهد هخامنشيان هم با اين عدد آشنا بودند.

«عبدالعظيم شاه كرمي» متخصص سازه و ژئوفيزيك و مسئول بررسي هاي مهندسي در مجموعه تخت جمشيد در اين باره،‌ گفت: «بررسي هاي كارشناسي كه روي سازه هاي تخت جمشيد به ويژه روي ستون هاي تخت جمشيد و اشكال مخروطي انجام گرفته؛ نشان مي دهد كه هخامنشيان دو هزار و 500 سال پيش از دانشمندان رياضي دان استفاده مي كردند كه به خوبي با رياضيات محض و مهندسي آشنا بودند. آنان براي ساخت حجم هاي مخروطي راز عدد پي را شناسايي كرده بودند.»

دقت و ظرافت در ساخت ستون هاي دايره اي تخت جمشيد نشان مي دهد كه مهندسان اين سازه عدد پي را تا چندين رقم اعشار محاسبه كرده بودند. شاه كرمي در اين باره گفت: «مهندسان هخامنشي ابتدا مقاطع دايره اي را به چندين بخش مساوي تقسيم مي كردند. سپس در داخل هر قسمت تقسيم شده، هلالي معكوس را رسم مي كردند. اين كار آنها را قادر مي ساخت كه مقاطع بسيار دقيق ستون هاي دايره اي را به دست بياورند. محاسبات اخير، مهندسان سازه تخت جمشيد را در محاسبه ارتفاع ستون ها، نحوه ساخت آنها،‌ فشاري كه بايد ستون ها تحمل كنند و توزيع تنش در مقاطع ستون ها ياري مي كرد. اين مهندسان براي به دست آوردن مقاطع دقيق ستون ها مجبور بودند عدد پي را تا چند رقم اعشار محاسبه كنند.»

هم اكنون دانشمندان در بزرگ ترين مراكز علمي و مهندسي جهان چون «ناسا» براي ساخت فضاپيماها و استفاده از اشكال مخروطي توانسته اند عدد پي را تا چند صد رقم اعشار حساب كنند. بر اساس متون تاريخ و رياضيات نخستين كسي كه توانست به طور دقيق عدد پي را محاسبه كند، «غياث الدين محمد كاشاني» بود. اين دانشمند ايراني عدد پي را تا چند رقم اعشاري محاسبه كرد. پس از او دانشمنداني چون پاسكال به محاسبه دقيق تر اين عدد پرداختند. هم اكنون دانشمندان با استفاده از رايانه هاي بسيار پيشرفته به محاسبه اين عدد مي پردازند.

شاه كرمي با اشاره به اين موضوع كه در بخش هاي مختلف سازه تخت جمشيد، مقاطع مخروطي شامل دايره، بيضي، و سهمي ديده مي شود، گفت: «به دست آوردن مساحت، محيط و ساخت سازه هايي با اين اشكال هندسي بدون شناسايي راز عدد پي و طرز استفاده از آن غيرممكن است.»

داريوش هخامنشي بنيان گذار تخت جمشيد در سال 521 پيش از ميلاد دستور ساخت تخت جمشيد را مي دهد و تا سال 486 بسياري از بناهاي تخت جمشيد را طرح ريزي يا بنيان گذاري مي كند. اين مجموعه باستاني شامل حصارها، كاخ ها،‌ بخش هاي خدماتي و مسكوني، نظام هاي مختلف آبرساني و بخش هاي مختلف ديگري است.

مجموعه تخت جمشيد مهمترين پايتخت مقاومت هخامنشي در استان فارس و در نزديكي شهر شيراز جاي گرفته است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:44  توسط مریم   | 

گل هوم گیاه مقدس ایرانیان

استفاده از گياهان دارويي به منظور درمان با تاريخ زندگي انسان هم زمان بوده است.

انسان در تمام دوران تاريخي چاره اي جز توسل به گياهان نداشت. اگر چه در نيم

قرن گذشته استفاده از داروهاي شيميايي و سنتزي به شدت رواج يافت ولي به سرعت

آثار زيان بار آنها بر زندگي آنها سبب گرايش مجدد به گياهان دارويي گرديد، و اين

نكته كه توسل به گياهان دارويي همواره در طول تاريخ يكي از روشهاي موثر درمان

بوده است، به خوبي روشن است. تاريخ طب در كشور ما مربوط به دوره آريايي مي

باشد و اوستا (۶۵۰۰ ق.م) اولين كتابي است كه از گياهان دارويي سخن گفته است.


به نقل از اوستا اولين پزشك ايراني تريته پدر گرشاسب پهلوان بوده است كه از

كاربرد گياهان دارويي و عصاره آنها اطلاع داشته و مقام او در طب نظير مقام

ايمهوتپ (۳۵۰۰ ق.م) در مصر باستان، انقلبيوس در يونان و آسكولانيوس

در روم(سه رب النوع درمان) بوده است.


قديمي ترين گياه دارويي در طول تاريخ ” هوم” گياه مقدس آيين زرتشت

بوده است. در كتابهاي پهلوي هوم را سرور همه گياهان و استفاده از آن

را باعث عمر جاويدان مي داند.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:43  توسط مریم   | 

کوروش ، می ستایم تو را و جایگاه اهورایی تو را که همواره همچو اردوییسوره آناهیتا ( خورشید ) در آسمان ایران جاودانه می درخشد .
کوروش ، می ستایم همه آن یاران دلاور تو  را که در راه میهن دلیرانه خون خود را هدیه به این خاک پر گوهر کردند تا  نام پارس پیروز بر سینه ی زمین حک شود .
کوروش ، شاه شاهان ، هر چند امروز از آن همه فر و شکوه تو جز پاره  زمینی کوچک که پیکر تو را در آغوش کشیده چیزی به جا نمانده هر چند امروز دیگر کسی ، حتی ایرانیان آنانکه همه آرمان تو بودند دیگر کسی تو را نمی شناسد اما من از ژرفای قلبم بر تو درود می فرستم و می گویم من هنوز .... من هنوز سرباز توام

با تشکر از http://www.mehregan-mihanparast.blogfa.com

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:36  توسط مریم   | 

سوختن و ویرانی تخت جمشید به دست اسکندر

 

 

 

داستان تاراج خزانه و سوختن کاخ های تخت جمشید از فصول "درخشان!" تاریخ اسکندر است و در نوشته های مورخان مشهوری چون پلوتارک،دیودروس،ژوستن،استرابو و آریان نقل شده که خلاصه مطالب آن چنین است:هنگامی که اسکندر به نزدیکی شهر رسید،تیرداد خزانه دار به وی پیغام داد که شهر بی دفاع است و او باید زود بیاید  و خزانه را پیش از آن که اوباش آن را غارت کنند تحویل بگیرد.هدف تیرداد آن بود که شهر و مردم را از نابودی نجات دهد،چون می دانست اسکندر برای تاراج می آید و پایداری مدافعان را تحمل نخواهد کرد. ولی تیرداد،مقدونیان را نشناخته بود آنان دهکده های شهر را ویران کردند و به پارسه در آمدند.این شهر،توانگر ترین  و شکوهمند ترین شهر های جهان به شمار می رفت.،دویست سال آبادی و فرمانروایی مایه ی آن شده بود که حتی خانه های مردم عادی نیز از دارایی و مال و منال پر باشد همه جا زرو زیور و خواسته انبار بود.در اوایل فوریه 330 ق.م.این شکوه به سر آمد،اسکندر شهر را به سربازان خود سپرد تا هر چه می خواهند با آن و مردمش بکنند. تمام مردان آن-از پیر و جوان-از دم تیغ گذشتند و زنان و دختران به بردگی در آمدندو فروخته شدند زرو زیور و پارچه های گرانبها،جنگ افزارهای نفیس و فرشها و پرده های عالی،ودیگر مال و منال مردم پارسه همه به تاراج رفت.آز و ولع مقدونیان در ربودن اموال تاراجی چنان بود که به جان همدیگر می افتادند و یکدیگر را می دریدند.

اسکندر ارگ شاهی را برای خود نگه داشت و پس از ورود به کوشک داریوش،خزانه دویست ساله آن را ربود و از انبوه زر و سیم بدست آورد که به یکصد و بیست هزار تالان  نقره بالغ می شد(هر تالاننقره برابر بود با 33660گرم،بنابراین تاراجی اسکندر به حدود چهار هزارو چهارصد کیلوگرم نقره سر میزده است).

برای اینکه این مال و منال را به جایی دیگر و ایمن تر حمل کنند،سه هزار شتر و عده زیادی قاطر از شوش آوردند و گنجینه داریوش و جانشینانش را از جای کندند و بردند. اسکندر دوماه در تخت جمشید ماند و سپس به رغم اندرز مشاور پیرش "پارمینیون"،ارگ شاهی را به آتش کشید و آن را منهدم کرد.علت این کار نه مستی و از خود بیخودی بود-چنان که برخی از نویسندگان متاخر برای تبرئه او ادعا کرده اند-و نه لذت انتقام کشی از خشیارشا که آتن را آتش زده بود-آنگونه که بسیاری که مورخان پنداشتند. زیرا اسکندر هنوز برده ی می  و زنان خود فروش نشده بود تا بخاطر تائیس،روسپی آتنی،ارگ با شکوهی را که اکنون دیگر به خودش متعلق بود تباه کند.،فرهیختگی یونانی او هم به اندازه ای نبود که بشود وی را "قهرمان آتن" خواند.برعکس،یونانیان روشنفکر، به رهبری دموستنس خطیب دشمن وی بودند.

به گفته ژوستن،مورخ رومی معاصر قیصر اگوست،وقتی یونانیان خایرونیا(338ق.م) از او و پدرش شکست خوردند،دوره حکومت افتخار آمیزو آزادی کهن خود را سر آمده یافتند.بسیاری از آنان،به خصوص مردم ثیب که جرات یافتند با او درآویزند،سرانجام به بردگی و نابودی در آمدند.هیچ متنی نشان نمی دهد که اسکندرآرزو داشته انتقام سوختن آتن به دست ایرانیان را بگیرد و جای این پرسش باقی است که آیا می توان آن مرد را که با تعدادی از بزرگترین شهرهای یونان،آن اندازه وحشیانه و تحقیرآمیز رفتار کرده بود،خواهان انتشار یونای گری و رهبری این جریان دانست(عقیده عده از بزرگان آتنی این بود که باید به ساقی اسکندر- که می گفتند وی را زهر داده بود-پاداشی کلان بخشید و او را ارج فراوان نهاد.آیا اگر اسکندر،قهرمان کین آور و منتقم آتنی ها بود نسبت بدو چنین می اندیشیدند؟)

علت حقیقی آتش زدن پارسه(تخت جمشید) این بود که می دید ایرانیان پایتختی باشکوه و مذهبی،و مرکزی ملی در اینجا ساخته اند که تا باقی است امید آنان به زنده ماندن دولت هخامنشی و نگه داری آیین های ملی ایرانی به جای خواهند ماند و هرگز آن مقدونی را جانشین پادشاهان خویش نخواهند دانست(وقتی اسکندربر تخت داریوش نشست،دیدند که برای او بزرگ است و پاهایش به زیر زیر پایه کرسی نمیرسد (دیودروس،کتاب هفدهم،فصل66،فقره 3).البته این خواری برای او چندان تحمل پذیر نمی بوده است.) این بود که به عمد و از روی شوق آن راآتش زد تا به همه بفهماند که دولت هخامنشی و مرکز و زادگاه آن،نابود شده است و از آن پس تنها او را باید آقای آسیا دانست.

اما این خیالی باطل بود،چرا که فرمانروایی وی هفت سالی بیش نپایید و آمال وی نیز با خود وی بر باد رفت.

ایرانیان این کار اسکندر را فراموش نکردند و به گفته ی یک نویسنده ی دوره ی ساسانی:

"اهریمن ملعون برای از میان بردن ایمان و توجه مردمان به آیین [زرتشت] اسکندر را برانگیخت... تا به کشور ایران بیاید و ستمگری،جنگ و غارت گری را به آنجا بیاورد.آمد و فرمانروایان ایرانشهر را کشت و پایتخت های شاهان را به تاراج داد و ویران کرد... و کتابهای آیین [زرتشت] را سوزاند و حکیمان،موبدان و دانشمندان ایران زمین را کشت و تخم کینه و نفاق را میان بزرگان پراکند"       

   منبع: کتاب راهنمای مستند تخت جمشید     نویسنده: مرحوم دکترعلیرضا شاپور شهبازی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:6  توسط مریم   | 

گفتاري در مورد وضعيت راهها و جاده ها در دوران پادشاهي هخامنشيان:

 

 اي مرد آنچه را اهورامزدا فرمان داده بجاي آر دروغ مگوي گناه مکن. "داریوش کبیر"

 

 

تحقيق و گرداوري آقاي محمد مصلايي

 

 

 

مقدمه:

 

مولفان قديم يکسره مبهوت و مسحور گستردگي سرزمين امپراتوري هخامنشي بوده اند . بسياري از آنها پيرامون نظام ارتباطي در دوران امپراتوري گزارش داده اند و به اظهار نظر پرداخته اند و همگي ميان انتظام ارتباطات با قابليتهاي قدرت مرکزي براي مداخله در امور کشورهاي تسخير شده رابطه مستقيم يافته اند.اگر بصورت کلي و بسيار تيتروار بخواهيم به اين مهم تظري بيفکنيم بايستي بگوئيم بدستور داريوش کبير براي آ گاهي و اطلاع وي از جديدترين رخدادها در سراسر شاهنشاهي جاده هاي بسياري ساخته شد و در اين جاده ها چاپارخانه هاي بسياري پديد آمد که در آنها هميشه اسبهاي تازه نفس آماده بودند.پيکهاي دولتي با رسيدن به اين چاپارخانه ها اسبهاي خود را عوض ميکردند.و با اسبهاي تازه نفس با سرعت به راه خود ادامه ميدادند.يا اينکه پيغام يا نامه به چاپار ديگري داده ميشد .به همين صورت اين کار ادامه ميافت تا نامه به مقصد مي رسيد.بدينگونه ميتوان ايرانيان را نخستين بوجود آورندگان نظام پست در دنيا دانست.

 

 

 

راهها و چاپارخانه ها :

 

 الف- راهها :

 

 هرودوت از خوبي راه و اسباب آسايشي که در ميهمانخانه ها براي مسافرين مهيا بوده بسيار تمجيد کرده و نظم و ترتيب آن را ستوده است ليکن درباره انشعاب هاي منطقه اي نظام راهداري هخامنشي توصيف هردوت بسيار ناقص است و يا لااقل در گزارشي که داده است افق جغرافيائي او از سمت شرق فقط محدود به شوش و بابل بوده است و ظاهرا هيچ اطلاعي از جاده هائي که به پارس ميرسيده اند و به طريق اولي از راههائي که از فلات ايران و آسياي مرکزي عبور ميکرده اند نداشته است. بخصوص جاي تاسف است که گزارش کتزياس درباره اين مسيرها ناپديد شده و در دسترس ما نيست.لوحه هاي پرسپوليس از اين اعتبار برخوردارند که حتي اگر هنوز مجموعه اطلاعات مضبوط در آنها منتشر نشده است باز هم يک ديدگاه کلي از مرکز امپراتوري به ماميدهند.در اين لوحه ها علاوه بر راه ارتباطي شوش به پرسپوليس که به دفعات مورد اشاره قرار گرفته راه باختريش ( 9 يا 10 بار ) هند ( 7 بار ) هرخواتيش و قندهار ( 11بار ) اريه ( 4 بار ) سگارتيه ( 2بار ) ماد ( يک بار ) بابل ( 1 يا 2 بار ) مصر( يک بار ) و سارد ( 3 بار ) تکرار شده اند. به اين ترتيب معلوم ميشود که سراسر خاک امپراتوري زير پوشش جاده ها بوده است و با اين توصيف مشخص است که جاده شاهي سارد به شوش ( توضيح در مورد اين جاده در پائين آمده است ) را بايد فقط به منزله جاده اي در ميان راهها و جاده هاي ديگر شمرد. همچنين به ياري مورخين نظامي ميتوانيم طول زمان جابجائي ارتش ها را محاسبه کنيم : از بابل تا شوش 22 روز و از شوش تا پارس حدود 30 روز و از شوش به هگمتانه از  طريق جاده شاهي که از بابل ميگذرد 40 روز و همين راه از طريق مستقيم از ارتفاعات لرستان 9 روز و از هگمتانه به پارسه ( پرسپوليس ) 20 روز و... فاصله بوده است.به اين ترتيب با استفاده از اطلاعات مضبوط در متون هرودوت و گزنفون و با افزودن اطلاعات مندرج در متون مولفان نظامي کلاسيک و عصر هلني در مجموع ميتوان شبکه راههاي هخامنشي را با توجه به ايتکه منابع نظامي به جاده ها فقط از زاويه امکانات رساندن آذوقه و مهمات نظر مي اندازند در ذهن مجسم کرد.

 

 

 

جاده شاهي :

 

 هردوت بشرح جزئيات (( درباره که از دريا تا شاه ادامه ميابد )) يعني جاده اي که شهر سارد را به شوش مي پيوندد ميپردازد و مي نويسد که اين جاده (( از کشورهاي پرجمعيت و مطمئن عبور ميکند.)) هرودوت براي هر منطقه تعداد پرسنگ ها ( که يک مقياس مسافت پارسي و معادل 4/5 کيلومتر است ) تعداد مسافرخانه ها و سرپناه هائي را که در هر منزل و ايستگاه مستقر بوده است دا معين ميکند و رودخانه ها و پست هاي مراقبت را که بصورت منظم در طول مسير واقع اند را بر ميشمارد و اين همان جاده ايست که عموما به (( جاده شاهي )) معروف شده است و 2400 کيلومتر طول داشته است.

 

راههاي پايتخت ها : مشاهده مي شود که تمام پايتخت هاي امپراتوري ( پاسارگاد- پارسه- شوش- بابل- هگمتانه ) از طريق جاده هاي بزرگ از چهار طرف به يکديگر متصل بوده اند. که شناخته ترين جاده ها در اين شبکه جاده پارسه به شوش است.در فاصله ميان شوش و هگمتانه جاده شاهي از کنار زاگرس مرکزي ( لرستان ) عبور ميکرده است . زيرا جاده مستقيم که از سرزمين (( کوسي ين )) ها عبور مي کرده است بنا به نوشته ديودور جاده اي (( ناهموار- تنگ و بد )) بوده است.بنابراين جاده بزرگ مسيري درازتر از طريق دشت بابل در پيش ميگرفته و به سمت شرق منحرف تا از آنجا از طريق بيستون به فلات ايران بپيوندد. جاده ديگري از هگمتانه از طريق (( گاربه )) يا اصفهان امروز به سرزمين پارس و از آنجا در بوشهر به خليج فارس متصل مي شده است.از سوي ديگر تنوع ممالکي که در الواح از آنها اسمي به ميان آمده است نشان مي دهد که پايتخت هاي امپراتوري از طريق راهها به مجموعه ولايات متصل بوده اند. در شمال جاده بسيار قديمي خراسان هگمتانه را از طريق راگه ( ري ) و دروازه هاي کسپي ين- هرکاني و پارتيه به باختر ( بلخ ) پيوند ميداده است.در جنوب از مبدا پارس جاده اي به هرخواتيش ( قندهار ) و گنداره ( منطقه کابل ) مي رفته است و از انجا راههاي ديگري به باختر و دره سند در هندوستان مي پيوسته اند. جاده شمال و جاده جنوب بوسيله يک جاده عرضي به يکديگر متصل ميشدند و اين جاده کورش آن را طي کرد از طريق اريه ( هرات ) به زرنگه ( حوضه هيرمند ) و قندهار مي پيوست.در مسير مديترانه دو مسير اصلي را مي شناسيم که از شوش تا اربل ( ساحل چپ دجله ) يکي بوده اند.و از اربل جاده شاهي هردوت از طريق دجله عليا و فرات عليا ارمنستان- کاپادوکيه- هليس- فريگيه بزرگ و دره مئاندر به سارد مي پيوسته است.از رابل مسير ديگري بسوي دمشق و مصر مي رفت که وجود آن در يک سند آرامي مشخص شده است. در ميان منازل و مراحل اين جاده شهرهاي مشهوري مانند اربل و دمشق قرار داشته است.راه ديگر که نيز اهميت داشت يک راه دريائي بود که ممالک شرقي ايران را به ممالک غربي آن اتصال ميداد. توضيح اينکه راه ايران به مصر قبل از زمان داريوش کبير چنين بود که از دجله و فرات گذشته و به سوريه ميرفتند و از اين جا در صور يا صيدا به کشتي نشسته به مصر در مي آمدند يا از راه فلسطين و برزخ سوئز بوادي نيل ميرسيده اند.داريوش کبير درياي مغرب را به درياي احمر توسط يکي از شعب نيل اتصال داد و از اين زمان کشتيها از درياي الجزائر و درياي مغرب به درياي احمر رفته و از باب المندب گذشته به درياي عمان وارد مي شده اند. بدين صورت روابط مستقيم دريائي بين ممالک درياي مغرب با پارس و خوزستان و ساير جاهاي ايران برقرار گشت که بعدها به اين وادي يا کانال که داريوش کبير هخامنشي دستور ساختن انرا داد نام سوئز نهادند.

 

ب- احداث و نگهداري جاده ها : دولت هخامنشي علاوه بر اينکه اهميت زياد براهها ميداد اولين بار چاپارخانه هائي تاسيس کرد.

 

هرودوت گويد که واحد مقياسها پرسنگ است و به مسافت هر چهار پرسنگ منزلي تهيه شده موسوم به ايستگاه.در اين منازل ميهمانخانه هاي خوب بنا و دائر گرديده است. در سرحد ايالات و نيز در آنجائي که ايالت بابل بکوير منتهي ميشود قلعه هائي ساخته اند که ساخلو دارد.در منازل اسبهاي تندرو تدارک ديده شده است. به اين ترتيب که چابک سوارها نوشته هاي دولتي را از مرکز تا نزديکترين چاپارخانه برده به چاپاري که حاضر است ميرساند و او فورا حرکت کرده تا به چاپارخانه دوم برسد و باز تسليم چاپار بعدي ميکند بدين منوال شب و روز چاپارها در حرکتند و اوامر مرکز را به ايالات ميرسانند. راجع بسرعت حرکت چاپارها هردوت گويد که نميتوان تصور کرد جنبنده اي بر روي زمين به اندازه چاپارهاي پارسي سريعتر حرکت کند.هرودوت چاپارهاي دولتي را (( آگ گاروي)) مينمايد . معني آن معلوم نيست بعضي نويسندگان جديد عقيده دارند که اين لفظ سامي است و بروم رفته و (( آن گاريه )) شده است. گزنفون تاسيس چاپارخانه ها را به کورش بزرگ نسبت داده و گويد که براي تعيين مسافت چاپارخانه ها از يکديگر تجربه کرده اند که اسب در روز چقدر ميتواند راه برود بي آنکه خسته شود و آنرا ميزان قرار داده اند. وقتي مي خواستند خبري بسيار زود به مقصد برسد آتش روي بلنديها روشن ميکردند. چنانکه هردوت گفته چون مردونيه آتن را گرفت با آتش از راه جزائر سيکلاد شاه خشايارشا را که در سارد بود آگاه کرد.

 

 

 

گفتار آخر :

 

 اگر به وضعيت شاهنشاهي هخامنشي فقط از منظر موضوع اين نوشته بتگريم به بزرگي شاهان هخامنشي و پارسيان باستان که اجداد ما هستند پي ميبريم و به اين نتيجه ميرسيم که ما بايستي پيوسته از اينکه ايراني هستيم به خود افتخار کنيم. بديهي است که در يک مفاله چند سطري نميتوان از تمامي ابعاد به موضوع اشاره شده پرداخت بلکه توضيحي اجمالي در اين رابطه ميتواند مشوقي باشد تا دوستان جوان ما بيشتر در مورد گذشته خود مطالعه و تحقيق داشته باشند . در آخر به گفته اي از داريوش کبير بزرگترين پادشاه مشرق زمين در تمام اعصار اشاره اي داريم که هميشه از مردمش ميخواست به هر طريق ممکن در آبادي ايران زمين بکوشند و انرا از دشمنان پاس بدارند : اي مرد آنچه را اهورامزدا فرمان داده بجاي آر دروغ مگوي گناه مکن.

 

 

 

 

 

منابع مورد استفاده :

 

 1- تاريخ امپراتوري هخامنشيان  تاليف پروفسور پي ير بريان ترجمه دکتر مهدي سمسار-

2- ايران باستان تاليف حسن پيرنيا

3- تارنمای:mahpare.blogfa.com //:http

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 14:59  توسط مریم   | 

مطالب قدیمی‌تر